چون کوه ها
با همانِ تنهایان

... بی سابقه بوده است.
تعداد تلفات در انفجار ساختمانی در مناطق جنوبی شهر به 45 نفر رسید. تا این لحظه هیچ تشکیلاتی مسولیت این حمله تروریستی را به عهده نگرفته است. بنا بر گزارش خبرنگارانی که به محل حادثه اعزام شده اند ، عملیات اطفا حریق پایان پذیرفته و امدادگران در حال خارج ساختن اجساد از زیر آوار هستند.
پژوهشگران با انجام آزمایشات مختلف بر روی پوست خیار دریافتند ...
***
تو کافه نشسته بودند ، چله تابسوون بود.
- ... نه میل به با هم بودن. آره من تنها ترین مرد زمین بودم. مث اینکه قرار بود تموم عمرمو تنها سر کنم. نه... اونقدرا رومانتیک نیستم ولی این تقدیر من بود. چن دفه سعی کردم تا اینکه بالاخره فهمیدم نمیشه شکستش داد. سنگ بزرگی بود که افتاده بود تو رودخونه م. فکرشم نمی کردم. زورم بهش نمی رسید ، به همین راحتی. تا اینکه باهاش کنار اومدم. قبول کردم. و تازه اون موقع بود که چشام باز شد و تونستم ببینم که رو یه تپه ایستادم و اونطرف یه دشت باز و سبز تا بینهایت، جلومه . نه باهام دوسته و نه سر جنگ داره. همین طور ساکت و بی توقع اونجا زیر آفتاب دراز کشیده بود و دستاشو گذاشته بود زیر سرش. انگار نه انگار که بهش خیره شدم. کفشامو کندم و راه افتادم. پاهامو رو چمنای خنک و مرطوبش می ذاشتم و جلو می رفتم. اون هنوز چشاش بسته بود. سالهای زیادی بدون اینکه متوقف شم رو به جلو حرکت کردم. تا اینکه بالاخره یه روز دیدم که به آخر خط رسیدم. بله ... قصه منم داشت تموم می شد. وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم ، دیدم نشسته و داره از زیر کلاه حصیریش بهم نگاه می کنه. باورم نمی شد. بهم لبخند می زد ، تا اینکه دست تکون داد و منم خندیدم و دیگه تموم شد.
کلاهشو از سر برمیداره و رو میز میذاره ، خیلی بادقت ، کمی آبجو می خوره. قرچ قرچ پنکه سقفی ،بی حال، ادامه داره و صدای کهنه ی جعبه ی موزیک. بیرون آفتاب تندی می تابه ولی تو کافه ظاهرا گرما قابل تحمله.
به صورت پیرش نگاه می کنم و دستاش که پوست نازک و چروکیده ای داره.جدا بازیش معرکه ست.
***
یه گله آدم، از دختر و پسر و پیر و جوون داشتن لای هم می لولیدن. نور نسبتا کم بود. همه جا رو دود گرفته بود.
با ریش انبوه و عینک ، درحالی که دستاشو با حرارت تکون می داد:
- ... حکومت مرکزی دیگه دستش رو شده و حالا نوبته اتحادیه هاست که حرکتشونو پر رنگ تر کنن و حتی اگه لازم باشه باید با مبارزه مسلحانه جلوی دولت واستن . تنها راه حفظ کشورمون اینه...دیگه چیزی از تمدنمون باقی نمونده ... حالا منشور وارونه می شه و از کل به فرد می رسه... ( با کمی مکث سعی می کنه به تک تک حضار نگاه کنه) ... برای شروع جلسه امروز پیمان نامه ای که تنظیم شده قرائت میشه...
چیزای دیگه ای هم می گف. درو بستم. هیچ خوشم نیومد. نمی دونم چه اهمیتی داره که تو برزیل زندگی می کنیم یا کامبوج. اصلا مرزا رو کی درس کرده؟ چه نسبتی بین ما و منطقه ای که توش زندگی می کنیم وجود داره؟ فرهنگ ما، تاریخ مملکت ما، مشاهیر ما، زبان تکلم ما ، چیو می خوایم حفظ می کنیم؟ چرا می کنیم؟ می خوایم تنها ما باشیم؟ خوی غلبه و تهاجم... اصلا چرا همه دنیا تبدیل به یه کشور نمی شه؟
از خوراکی موراکی هم خبری نبود. فقط مشروب بود و دود سیگار و خودکار و کاغذ.
***
یه پیریه با زنه چاقش نشسته بودن رو یه کاناپه ی حسابیو، داشتن تلویزیون می دیدن. رفتم و درس بینشون رو کاناپه ولو شدم و با اشاره به پیریه حالی کردم که بشقاب چیپسو بگیره اینطرف. وسط فیلم بود .قسمتی از فیلمه خوب یادمه ، چون عاشق بازیه اون یارو درازه شده بودم ، یه جوری حرف می زدن انگار دارن تکلیف بشر رو واسه همیشه روشن می کنن.
***
- آه... پس کلش اینطوری رف جلو... مث این قطعه اپرا .... وقتی به اوج می رسه نمی تونی فک کنی تموم شدنیه ... به محض اینکه تموم می شه می بینی چیزی کم نیست... اشکالی پیش نیومد...با فلوت شروع شد و با فلوت تموم. مستقل و کامل. (با نگاهی به چهره ش) ببینم، تو اون مدت هیچ نخواستی برگردی ، یا تغییر مسیر بدی؟ نخواستی زندگیتو غافلگیر کنی؟ یه حرکت عوضی یا تصمیم آنی؟
به صورتم نگاه نمی کرد، غرق تماشای کف آبجو بود.
***
خونه خیلی وقت بود که مرتب نشده بود. کافی بود انگشتتو رو میز بکشی. از دمه در منظره اینجوری بود: یه مرد مییون سال که صورتش اصلاح نشده بود و ظاهر آشفته اما درگیری داشت ، با عرق گیر نشسته بود پشت میز کار دربو داغونی کنار پنجره. دود سیگاری که تو زیر سیگاری رها شده بود از لابلای نور آفتاب و غبار اتاق می رفت سمت پنجره. یه تخت هم تو اتاق بود و کنارش مقداری کتاب و کاغذ، یه لیوان و یه بطری. بعلاوه صدای حرکت ماشینها ، تلق تلق ماشین تحریر، عر عر یه بچه تو کوچه و حرکت عصبی کسی تو راهرو.
بد جوری رو دگمه های ماشین تایپ می کوبید. اولش فک کردم یه جور بازیه. اما انگار واقعا داش یه چیزایی تایپ می کرد.
***
- وقتی نتونی مرزا رو حذف کنی، نتونی یکی شی، همیشه یه هسته داری ... دُرُس مث زردآلو ... (به چشام نگاه می کنه و لبخند می زنه) ... این هسته ، این وجود صلب شاید واسه تو محترم باشه اما دقیقا همون مانعی که باعث می شه تو در عین با هم بودن تنها باشی، می فهمی؟ از این طرف به اون طرف قل می خوره و تو فک می کنی دیگه به کسی احتیاج نداری... حتی به نوازش دستای مادرت... و اینقدر کور می شی که نمی بینی اون پوسته ی سختش اجازه نمی ده که حتی خودت بهش نزدیک شی...
می بینی؟ بازم تنهایی.
تو فقط پوسته شو تقویت می کنی و تنها تر می شی. بعد ِ یه مدتی ، دیگه یادت می ره توش چیا می ذاشتی ، اون روزای اول ، که فک کردی داری بزرگ می شی و فقط حملش می کنی. خب... شاید یه روز یکی هسته رو بشکونه و مغزشو بخوره و بگه شیرینه. ولی اون روز تو دیگه زنده نیستی.
ته آجوشو می ره بالا و لیوانو رو میز رها می کنه. حالا نگاهش ، نگران ، دنبال یه جایگزین می گرده. کلاهشو رو سر می ذاره و می ایسته. دستی به شونه هام می زنه و از کافه می ره بیرون.
***
تو نیکره شمالی، رو خشکی ،جایی با یه طول و عرض جغرافیایی مشخص،شهری بود با خیابونی به اسم خیابون شماره 21. انتهای خیابونه شماره 21 ، جایی که من بزرگ شدم ، یه کوچه بن بست بود . پر از آپارتمانای بی قواره و بد رنگ. مردم اونجا جوره دیگه ای زندگی می کردن. مثلا همشون بلا استثنا از اون وانتای دوکابین قدیمی داشتن یا سالاد گوجه و خیارو با مایونز می خوردن. درای لکنته شونم همیشه خدا وا بود. می تونستی همیجوری سرتو بندازی پایینو و بری بالا، سر میز شام ، و یه ساندویچی چیزی واسه خودت بپیچی. ممکن بود فقط یکی بهت بگه : می تونی اون شیشه سبزی خشکو رد کنی این طرف ... یا مثلا با دهن پر ضر نزن!
یا اصلا چیزی نگه.
روز تولدم بود. اما هیچکی یه تبریک خشک و خالی ام بهم نگف. چه برسه به هدیه و این حرفا. داشتم تو طول خیابون بالا پایین می رفتم و یه قوطی خالیو شوت می کردم. جدا حوصلم سر رفته بود. رسیده بودم دمه کوچه ی بن بست.




